تبلیغات
گذر از معنا - مطالب آبان 1389
گذر از معنا
 
پنجشنبه 20 آبان 1389 :: نویسنده : رها





اصلا به  همه این اتفاقات عجیب و غریبی که می افته کاری نداشته باش...
به همه اون چیزهایی که کم کم دارن جدی میشن...
سعی کن یک سطح خوب پیدا کنی و آجرها رو صاف روی هم قرار بدی  که بعدا تا ثریا دیوار کج نره...
سعی نکن یک گوشه بایستی و بخوای درک کنی که چه اتفاقهایی داره میافته...تا بخوای بفهمی، عمرت گذشته بدون اینکه دستاوردی داشته باشی...
همینطور به ساختن ادامه بده....به حرکت رو به جلو ادامه بده....
و به این فکر کن که گذشت زمان میتونه به نفعت نباشه....






نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


سه شنبه 11 آبان 1389 :: نویسنده : رها

انگار که فقط به یک تار مو بند شدم. این ریسمانی  که قبلا توضیحش رو دادم کار خودش رو کرده....
 قبلا باید یک مسئله رو حل می کردم اما حالا یک مسئله کشدار در پهنای زمان دارم و مسائل جدید وارد می شوند و حل می شوند و می روند و من می مانم و این مسئله کشسان....
تقصیر خودم بوده آیا؟... واقعا چقدر خودم سهم داشتم....؟
ای کاش میشد حداقل کمک بگیرم اما حیف که نمی شه....تنهایی باید به دوش بکشم ....حتی نمی تونم صورت مسئله رو عنوان کنم، چرا که بعد از یک سال لال مونی گرفتن و با زبان ایما و اشاره حرف زدن، فهمیدم این مسئله زبان سخن ندارد و یک قدم از هزار قدم حل مسئله را پیمودم....!

اگر یک روز آدمی رو دیدید که سر بریده اش تو دستشه و تو خیابون داره راه میره و لبخند میزنه، تعجب نکنید، اون منم! بالاخره حتی اگه من کاری نکنم، ریسمان زمان  کار خودش رو میکنه....

بعضی وقتها فکر می کنم نیروی امید دو سمت شرق و غرب این ریسمان را گرفته و پشت من سوار شده و در یک جاده مه آلود هی می گوید : " بدو ، بجنب" اما در گوش من تعبیر دیگری دارد وقتی که تلخ می شوم، تعبیری مانند صدای پیتیکو، پیتیکو....سوار من شده و مرا می تازد ....
بعد به فکرم میزند که از مه آلوده گی این جاده سو استفاده کنم و در اولین پرتگاه که دیده نمیشود، پرتش کنم پایین که حداقل نشان دهم مقهورش نیستم....مثل جواب دادن پیشنهادی که الان روی میزم هست و با جواب مثبتی که بدهم، پرت میشود پایین، ته دره. خدا را چه دیدی، شاید خودم هم پرت شدم، هنوز هم برای خودم غیر قابل پیش بینی هستم علی رغم اینکه سنجیده عمل می کنم!







نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


چهارشنبه 5 آبان 1389 :: نویسنده : رها

شده ای خورشید پشت ابر...
اما هر وقت که به تو فکر میکنم، سردم میشود
انگار که یادت در قلبم شده باشد یک کریستال یخی و بعد هر چه که بیشتر به تو فکر کنم، به نبودنت، این کریستال گسترده تر می شود. حتی از اندازه قلبم هم بزرگتر می شود و بعد اشکهایم هم یخ می زنند...
به دلم حسرت یک گُر گرفتن مانده...یک لحظه قلبم بجوشد و بعد همه چیز فراموش شود...




نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________________________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :