|
گذر از معنا
|
|||
![]() اصلا به همه این اتفاقات عجیب و غریبی که می افته کاری نداشته باش... به همه اون چیزهایی که کم کم دارن جدی میشن... سعی کن یک سطح خوب پیدا کنی و آجرها رو صاف روی هم قرار بدی که بعدا تا ثریا دیوار کج نره... سعی نکن یک گوشه بایستی و بخوای درک کنی که چه اتفاقهایی داره میافته...تا بخوای بفهمی، عمرت گذشته بدون اینکه دستاوردی داشته باشی... همینطور به ساختن ادامه بده....به حرکت رو به جلو ادامه بده.... و به این فکر کن که گذشت زمان میتونه به نفعت نباشه.... انگار که فقط به یک تار مو بند شدم. این ریسمانی که قبلا توضیحش رو دادم کار خودش رو کرده.... قبلا باید یک مسئله رو حل می کردم اما حالا یک مسئله کشدار در پهنای زمان دارم و مسائل جدید وارد می شوند و حل می شوند و می روند و من می مانم و این مسئله کشسان.... تقصیر خودم بوده آیا؟... واقعا چقدر خودم سهم داشتم....؟ ای کاش میشد حداقل کمک بگیرم اما حیف که نمی شه....تنهایی باید به دوش بکشم ....حتی نمی تونم صورت مسئله رو عنوان کنم، چرا که بعد از یک سال لال مونی گرفتن و با زبان ایما و اشاره حرف زدن، فهمیدم این مسئله زبان سخن ندارد و یک قدم از هزار قدم حل مسئله را پیمودم....! اگر یک روز آدمی رو دیدید که سر بریده اش تو دستشه و تو خیابون داره راه میره و لبخند میزنه، تعجب نکنید، اون منم! بالاخره حتی اگه من کاری نکنم، ریسمان زمان کار خودش رو میکنه.... بعضی وقتها فکر می کنم نیروی امید دو سمت شرق و غرب این ریسمان را گرفته و پشت من سوار شده و در یک جاده مه آلود هی می گوید : " بدو ، بجنب" اما در گوش من تعبیر دیگری دارد وقتی که تلخ می شوم، تعبیری مانند صدای پیتیکو، پیتیکو....سوار من شده و مرا می تازد .... بعد به فکرم میزند که از مه آلوده گی این جاده سو استفاده کنم و در اولین پرتگاه که دیده نمیشود، پرتش کنم پایین که حداقل نشان دهم مقهورش نیستم....مثل جواب دادن پیشنهادی که الان روی میزم هست و با جواب مثبتی که بدهم، پرت میشود پایین، ته دره. خدا را چه دیدی، شاید خودم هم پرت شدم، هنوز هم برای خودم غیر قابل پیش بینی هستم علی رغم اینکه سنجیده عمل می کنم! شده ای خورشید پشت ابر... اما هر وقت که به تو فکر میکنم، سردم میشود انگار که یادت در قلبم شده باشد یک کریستال یخی و بعد هر چه که بیشتر به تو فکر کنم، به نبودنت، این کریستال گسترده تر می شود. حتی از اندازه قلبم هم بزرگتر می شود و بعد اشکهایم هم یخ می زنند... به دلم حسرت یک گُر گرفتن مانده...یک لحظه قلبم بجوشد و بعد همه چیز فراموش شود...
|
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||